۱۳۹۴ آذر ۱۰, سه‌شنبه



رهبر جمهوری اسلامی، چندی پیش از دانشجویان خواست تا خود را به زعم وی در "هاضمه ی بی رحم جوامع بیگانه" قرار ندهند. اما ظاهرا این سخنان تا زمانی که مطالبات قشر نخبه ی کشور در ابعاد اقتصادی، سیاسی و آزادیهای اجتماعی و آکادمیک بی یاسخ می ماند، در گوش کسی فرو نمی رود! علی خامنه ای بارها دغدغه ی خود را اردوهای مختلط و سفرهای خارجی دانشجویان اعلام کرده اما آخرین نظر سنجی در دانشگاه صنعتی شریف نشان می دهد که حتی یک دانشجو دغدغه ی مشترکی با وی ندارد. از طرف دیگر او مدعی است که غربی ها همواره خواستار جلوگیری از پیشرفت علمی کشور هستند. در این برداشت و تحلیل هم وی تنهاست و هیچ کدام از نخبگانی که از آنها پرسش شده، برداشت مشترکی با او ندارند.
به گزارش باشگاه خبرنگاران جوان، دانشگاه صنعتی شریف به پلی برای خروج نخبگان از کشور معروف شده و اکثر دانشجویانی که پا به این دانشگاه می گذارند می دانند با هدف خروج از کشور تحصیل خود را در این دانشگاه شروع می کنند.
این روزها دانشگاه یک نظرسنجی را برای دانشجویانش فعال کرده و از آنها درباره مهمترین عوامل خروج نخبگان از کشور پرسیده است.

چهارگزینه پایین بودن سطح امکانات تخصصی و علمی کشور، عوامل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، مشکلات مربوط به اشتغال متخصصان ایرانی و عدم توجه کافی به ظرفیت های نخبگان در کشور به معرض رای گیری دانشجویان گذاشته شد.

مشاهده نتایج این نظرسنجی نشان می دهد که 12 درصد دانشجویان معادل 951 نفر به گزینه نخست، 41 درصد دانشجویان معادل سه هزار و 258 نفر به گزینه دوم، 23 درصد دانشجویان معادل هزار و 839 نفر به گزینه سوم و 24 درصد دانشجویان معادل هزار و 960 نفر هم به گزینه چهارم رای داده اند.



در روز جهانی نفی خشونت بر علیه زنان و در حالی که در بسیاری از کشورهای جهان مردم و دولتها در این روز به برپایی مراسم های مختلف کمک می کنند، در ایران گشت ارشاد به استقبال این روز جهانی رفت! درترکیه و در همسایگی ایران نزدیک به صدهزار دونده زن و مرد به خیابان ها می آیند در حالی که از حمایت یک وزارت خانه ی دولتی هم برخوردارند.
تجربه نشان داده که تندروترین لایه های سیاسی که کنترل اصلی قدرت را در جمهوری اسلامي در اختیار دارند، همواره از مطالبات زنان به صورت تهدید بالقوه یاد می کنند. به عنوان نمونه احمد جنتی در سخنان خود اصلی ترین دغدغه اش را امکان درخواست حقوق برابر زن و مرد از طرف غرب بعد از توافق اتمی می داند. به نظر شما دلیل اینهمه واهمه از حضور زنان در جامعه و مخالفت با حقوق برابر برای چیست؟ در مورد اعلام لشگر کشی گشت ارشاد در آستانه ی روز جهانی نفی خشونت علیه زنان چه فکر می کنید؟



مهدی فر در این نامه ضمن ابراز همدردی با خانواده ی رکن آبادی می نویسد: پدری را می شناختم که گاهی نیمه شبها ناهوا بیدار می شد، می گفت علی ِمن، پشت در خانه است بروم در را باز کنم. می رفت در خانه را باز می کرد. در را باز می گذاشت و می رفت تا سر خیابان یک چرخی دور و اطراف می زد و بدون علی برمی گشت و من از دل او هر چه بگویم بیخود گفته ام چون این سحرگاه که من این نامه را برایتان می نویسم، جوان رعنای من کمی آن سوتر در خواب ناز است و من می روم او را نوازش می کنم و صورتش را می بوسم، پس کجا از حال پیرمردی خبر دارم که دست آخر مشتی استخوان برایش آوردند تا آن را ببوید و آرام بگیرد و همان پیرمرد در کنار همان استخوان ها به آرامش ابدی فرو رفت.
ولی من در همین نزدیکی ها پیرمرد و پیرزنی را می شناسم که آنها همدرد شمایند. آنها پدر و مادر سعید زینالی هستند که هفده سال است از جگرگوشه خود بی خبرند.
سعید جوان دانشجویی بود که در جریان اعتراضات دانشجویی سال ۷۸ نیروهای امنیتی سپاه پاسداران یا وزارت اطلاعات یا یک ارگان امنیتی دیگر به منزل آنها یورش بردند و فرزند جوان آنها را بردند برای یک سؤال و جواب ده دقیقه ای و تاکنون باز نیاورده اند.
اما فرق است میان شما و خانواده زینالی.
برای گمشده ی شما صدا و سیما هر از چند گاهی، اخباری منتشر می کند و مسؤولین شما را گرامی می دارند و از شما تجلیل می کنند و به شما دلگرمی و امید می دهند که تمام امکانات دولت و ملت را به خدمت خواهند گرفت برای یافتن رکن آبادی.
اما من اطلاع دارم که مادر و خواهر سعید را به جرم گفتن اینکه «سعید ما کجاست» مدت ها در سلول های انفرادی زندانی کرده اند و همین چند روز پیش پدر سعید را که پیرمرد بیماری است، در برابر زندان اوین در حالی که عکس جوان رعنایش را بالای سر گرفته بود، به ضرب خشونت دستگیر کرده اند و به سیاه چال انداخته اند.
ما باید بگردیم هم رکن آبادی را پیدا کنیم هم سعید زینالی را و هم شرافت گمشده خود را.
اردتمند شما محمد مهدوی فر
تخریب چی و غواص دفاع مقدس


چندی پیش خبری منتشر شد مبنی بر اینکه اسدالله عسگر اولادی، مرد پشت پرده ی مافیای بازار و از افراد کلیدی هیات موتلفه از طرف پوتین مدال ملی روسیه را دریافت کرد. این روزها و همزمان با حضور ولادیمیر پوتین در ایران، رسانه های وابسته به محافل سیاسی تندورها، امنیتی ها و نهادهای نظامی سخت مشغول تمجید از پوتین هستند. حسین شریعتمداری، مدیرمسئول کیهان در سرمقاله کیهان نوشته است: "جریان آلوده داخلی با هماهنگی رسانه‌های غربی و تعدادی از روزنامه‌های زنجیره‌ای تحت مدیریت خود...این روزها، ناخرسندی توأم با عصبانیت و سراسیمگی جریان آلوده مورد اشاره را از روابط دوجانبه و حسابشده ایران و روسیه به وضوح می‌توان دید."
همین طور مانور هماهنگ رسانه ای روی هدیه ی ویژه پوتین به علی خامنه ای مخرج مشترک همه ی آنهاست. گاهی در این ستایش ها آنچنان دچار اغراق می شوند که برای محبوبیت او آمار سازی می کنند. خبرگزاری تسنیم وابسته به محافل امنیتی محبوبیت او را از قول رسانه های دولتی روسیه نود درصد اعلام می کند. رسانه های مشابه هم با آب و تاب تمجید علی خامنه ای از او را برجسته می کنند.
حسین شریعتمداری در سرمقاله روزنامه کیهان می گوید سفر پوتین به تهران "غیرگازی" و هوشمندانه بود. شریعتمداری معروف به حسین بازجو، اقدام پوتین را در جهان بی سابقه معرفی می کند! که به سختی می تاوان مورد مشابهی از آن یافت. مهرداد بذرپاش نماینده ی افراطی مجلس در روزنامه اش تیتر می زند: مستقیم دفتر رهبری!



محمد آقایی: دشمنان به دنبال این هستند که یک اشتباه کوچک از یک پاسدار، بسیجی و سیاستمدار را بزرگ نمایی کنند و در سال 88 در مورد کهریزک این کار را کردند!
گفتنی است، بعد از افشاگری ها در مورد بازداشتگاه کهریزک بخشی از اشتباهات کوچک به این شرح بودند: در کهریزک ضرب و شتم زندانیان با باتوم، کابل، سیم‌های برق بافته شده و شوک الکتریکی انجام می‌شد. دست و پای آنها را به صورت کمانی و قپانی می‌بستند و کتک می‌زدند. گاهی هم با دست و پای بسته آنها را تاب داده و پرت می‌کردند. گاهی هم دستها و پاهای زندانیان را به همدیگر می‌بستند. گاهی کف پای زندانیان را می‌زدند و سپس مجبورشان می‌کردند روی پاهای ملتهب خود راه بروند. گاهی برای تحقیر و وحشت، عورت آنها را جلوی دیگر زندانیان نشان داده و با باتوم و شیشه به آنها تجاوز می‌کردند و در صورتی که زندانی میپذیرفت تا فحشهای بسیار رکیکی به خود دهد، شکنجه متوقف می‌شد.

گاهی زندانیان به تخت سربازان بسته می‌شدند و دیگران باید روی آنها ادرار می‌کردند. بسیاری از زندانیان دچار مشکلات روحی روانی شدند و ۱۳ نفر تا سال 86 کشته شدند. کسانی که دست و پایشان می‌شکست به بیمارستان برده نمی‌شدند زیرا از بیمارستان سجاد فقط برای موارد منجر به مرگ استفاده می‌شد و شکستگی دست و پا مورد اورژانسی محسوب نمی‌شد که بسیاری از این شکستگیها به طور کج جوش خورده‌است. از سه قلاده سوسمار نیز برای آزار بازداشتی‌ها استفاده می‌شد.
این بازداشتگاه در حدود سال ۱۳۸۰ برای اولین بار در عملیاتی موسوم به «جزیره» با هدف پاکسازی منطقه خاک سفید تهران مورد بهره برداری قرار گرفت. وبگاه «فعالان حقوق بشر ایران» می‌نویسد که با توسعه و ساخت و ساز آن پلیس امنیت نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران و سپاه پاسداران از آن برای نگهداری و شکنجه بعضی از بازداشت‌شدگان نظیر طرح اراذل و اوباش (بخشی از طرح ارتقای امنیت اجتماعی) استفاده کردند.
حشمت‌الله طبرزدی از محمدباقر ذوالقدر جانشین فرمانده کل سپاه پاسداران (که در دولت محمود احمدی نژاد جانشین وزیر کشور شد و فرماندهی عالی نیروی انتظامی نیز به فرمان علی خامنه‌ای، مقام رهبری، به وی سپرده شده‌است) به عنوان دراختیار دارنده این سوله نام برده‌است.
بگفته «کمیته گزارشگران حقوق بشر» بسیاری از بازداشت شدگان مربوط به اعتراضات گسترده به نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم و سرکوبیهای پس از آن نیز به این مکان برده شده و تحت شکنجه قرار گرفته‌اند. در مقابل سعید مرتضوی دادستان تهران که بدلیل انتقال زندانیان به این بازداشتگاه و عدم اجرای دستور تعطیلی آن مورد انتقاد واقع شده از وضعیت کهریزک دفاع کرده‌است. او کهریزک را بازداشتگاهی رسمی و قانونی و دارای امکانات لازم معرفی کرده و هرگونه شکنجه و تجاوز در آن را تکذیب می‌کند و حداکثر شکایت زندانیان را این می‌داند که «مثلاً مسئول بند یا زندان‌بان در ورزش اجباری آنان را بسیار اذیت کرده‌است»
جبهه مشارکت در بیانیه‌ای در تشریح بخشی از آنچه که در بازداشتگاه‌های جمهوری اسلامی علیه بازداشت‌شدگان انجام می‌شود، آورده‌است که در برخی موارد بازداشت‌شدگان «با کتک و شلاق در صف‌های منظم حتی مجبور به فحاشی به خود و ناموس خود نیز می‌شدند و یا روی بدن آنها بنزین ریخته و ساعت‌ها در هوای گرم تابستانی در زیر آفتاب نگه می‌داشتند یا مجبور به لیس زدن کاسه توالت کلانتری شده‌اند.»
مهدی کروبی نیز پس از نوشتن نامه ای در ارتباط با شکنجه بازداشت شدگان پس از انتخابات به هاشمی رفسنجانی، با ارائه مستنداتی نظیر فیلم ، CD، نظرات پزشکان و اسناد گواهی پزشکی قانونی از بازداشت شدگان آسیب دیده پس از انتخابات مانند ترانه موسوی به صادق لاریجانی رئیس قوه قضاییه، خواستار تشکیل کمیته ای ویژه جهت رسیدگی به تخلفات صورت گرفته پس از انتخابات در زندانهای ایران به ویژه بازداشتگاه کهریزک شد.او هم چنین از ملاقات یکی از بازداشت شدگان آسیب دیده پس از انتخابات با علی مطهری خبر داد.


ختنه دختربچه بوکانی را راهی بیمارستان کرد
به گزارش خبرگزاری هرانا دختربچه بوکانی پس از انجام عمل “ختنه” دچار خونریزی و روانه بیمارستان شد.

سحر شکری پنج ساله فرزند یحیی، بعد از ظهر پنجشنبه پنجم آذر ماه، پس از انجام عمل ختنه، دچار خونریزی و راهی بیمارستان شد. وضعیت وی “نامناسب” گزارش شده است.

به گفته منابع هرانا مادر این کودک در مقابل پرسش دلیل اصرار والدین بر انجام ختنه، گفته است که مطابق شرع اسلام عمل کرده اند.

ختنه به بریدن بخشی از آلت تناسلی اطلاق می شود که ممکن است به شکل های مختلفی صورت بگیرد. اگرچه ختنه دختران در ایران چندان رایج نیست ولی گفته می شود که در بعضی از مناطق پیرامونی و حاشیه ای همچنان وجود دارد، مسئله ای که مورد انتقاد فعالین حقوق زنان و کودکان قرار گرفته است.




به گزارش آمدنیوز یک کارگردان سینمای ایران گفت «اگر به سال ۹۲ بر می‌گشتم طومار حمایت از روحانی را امضا نمی‌کردم.»

هفته نامه‌ی «صدا» در شماره این هفته خود (شماره ۶۱) گفت‌وگویی سه صفحه‌ای با منیژه حکمت با عنوان «دیگر وارد عرصه‌ی سیاسی نمی‌شوم» منتشر کرده است.

بخش‌هایی از این مصاحبه را در ادامه می‌خوانید:

صدا- از زمان روی کار آمدن دولت روحانی تغییری احساس کرده اید؟

حکمت- من در این دوره ناامید شدم و متاسفم.

صدا- اگر به سال ۹۲ برمی‌گشتید با توجه به شرایط الان، طومار حمایت از روحانی را امضا می کردید؟

حکمت- نه، نمی‌کردم. «سیاست در هنر ما نمی گنجد. «در این پیچ و خم‌ها من فکر می‌کنم نگاه سیاسی در فیلم‌ها کار اشتباهی است. سیاست در هنر تاریخ مصرف دارد.»

«کسانی به من زنگ می‌زنند و می‌گویند تو گفتی به روحانی رای بدهیم. معتقدم احمدی‌نژاد دستاورد ناامیدی مردم بود و این روند دوباره دارد شکل می‌گیرد. من دیگر سعی می‌کنم هزینه ندهم و پاسخ‌گوی کسانی که در این وادی به من اعتماد کرده بودند، نشوم.»

«این دولت با شعار قشنگی به اسم امید آمد، چه شده که امید اکثریت سینما ناامید شده است؟»

«من گاهی می‌شنوم چقدر دوره‌ی شمقدری خوب بود، این حرف خیلی دردناک است.»

«این را صراحتا اولین بار به شما می‌گویم. چون امضاهای کسانی که از کاندیداهای سیاسی حمایت کرده‌اند هنوز هست؛ شما یک سرچ بکنید ببینید چه کسی کجاست. اصلا هم قائل به این نیستم که چون من و پگاه اولین حمایت‌گران از این دولت بودیم گل سرسبدیم! این‌طور نیست، اما این اکثریت ناامید خطرناک است و پوپولیسم محصول چنین دورانی است.»


دریلا راه ندارد، آب ندارد، مدرسه ندارد. راه حل مسئولان: گلباران کردن محل فرودِ هلیکوپتری که 26 سال پیش خامنه‌ای در دوران ریاست جمهوری‌اش فرود آمده بود + ساختن یک یادمان!
به گفته مسئولان قرار است در "قدمگاه رهبر انقلاب!" در منطقه دریلای گچساران یک «یادمان» هم ساخته شود؛ یادمان فرودِ یک هلیکوپتر در دو دهه و نیم پیش! زمانی که ایشان رهبر نبود، رییس جمهور بود!
نام این‌جا دریلا ست، بام نفتی هم به آن می‌گویند، محل کوچ گرمسیری و قشلاق عشایر. بیشتر مردمش عشایرند، عشایر گچساران. بی‌آبی در این منطقه بیداد می‌کند. بچه‌ها کفش مناسب ندارند، آموزش و پرورش استاندارد، رویای دوردستی است.
سهم عشایر دریلا در کنار چاههای نفت، تنها کوره راهی است که با هر بارندگی قطع می شود. آنها بزرگراه و راه شوسه و آسفالته نمی‌خواهند. تنها خواسته آنها از مسئولان این است که دستی به این جاده‌ها بکشند تا بارش هر بارانی مسدودشان نکند.
اما در خبرها چنین آمده بود:
محل فرود بالگرد حامل علی خامنه‌ای در دوران ریاست جمهوری وی (یعنی محل فرود 26 سال پیش بالگرد وی) در منطقه عشایری دریلای گچساران گلباران شد.
این مراسم که در نوع خود کم‌سابقه است٬ با حضور مسئولان استانی و محلی و جمعی از عشایر و متعمدین ایلات گچساران برگزار شد.
جهانگیر انصاری٬ فرمانده ناحیه مقاومت بسیج گچساران گفته «باید از این واقعه مهم و ماندگار در اذعان مردم گچساران در راستای فضاسازی فرهنگی و انقلابی استفاده کرد و ارزش‌ها و دیدگاه‌های» رهبری در این مکان تبیین شود.
بزودی «هماهنگی های لازم برای ساخت» انجام می‌شود؛ نه ساخت راه، یا مدرسه یا یک کلاس درس، هماهنگی‌ها برای ساخت یک «یادمان» در این منطقه انجام خواهد گرفت....



نامه امید به مادرش
(نامه زندانی سیاسی امید علیشناس به مادر زندانیش در شرایط اعتصاب غذا)

مادر عزیزم، شنیدم که در اعتراض به زندانی بودن من به همراه عده ای از هموطنان عزیز که ستم را بر نمی تابند، در جلوی زندان اوین در یک اجتماع مسالمت آمیز خواستار آزادی ما شده ای. اما این جماعت سرکوبگر بی رحم حرمت عواطف مادرانه ات را شکستند و به دستان نازنینت دستبند زده و به جرم دفاع از فرزند به اسارت برده اند.
اکنون بیش از یک سال از حبس ظالمانه ای که به خاطر فعالیت های حقوق بشری و حمایت از کودکان کار برایم صادر شده، می گذرد، حبس به خاطر فعالیت در راه درستی که به آن معتقد بودم و هستم و برای آزادی هایی که آرزو داشتم تا شاید فردایی بهتر رقم زده شود.
مادر عزیز، حبس در سلول انفرادی، تحمل فشار بازجو، تحدید و توهین و شکنجه های روانی، تحمل شرایط غیر انسانی بازداشت و زندان برایم قابل تحمل بوده و هست. آنچه برایم قابل تحمل نیست، اعتصاب غذای توست! ابتدا از من پنهانش می کردند ولی از وقتی شنیدم، بی قرار و پریشانم. گویا اینان از نابودی پاکان ابایی ندارند. آنگاه که تدبیرشان دستگیری مادران زندانیان سیاسی است، دیگر چه کسی در امان است ؟ اینان از به بند کشیدن مادران آزادی خواه شادمان میشوند. اعتصاب غذا برایم دشوار است اما نه به خاطر گرسنگی که به دلیل بی خبری از حال تو و نگرانی از سلامتی ات !
دلم گرفته است، نیازمند گرمای حضور تو هستم. به اعتصاب غذایت پایان بده تا ادامه این راه برایم هموارتر شود. بگذار، در زیر بار این همه ظلم، با اطمینان از سلامتی ات جان تازه ای در رگ هایم جاری شود.
مادر عزیزم، همانطور که به طلوع آفتاب فردایمان ایمان دارم، می دانم که این مهر مادری و این رنج بی پایان بی ثمر نخواهد بود و روزی فرا می رسد که دیگر هیچ فرزندی برای ابراز عقیده اش زندانی شود و نه هیچ مادری برای دفاع از فرزندش.
فدای تو امید


«این سه عکس جزو عکسهای مجموعه زندگی روی دو چرخ کار حمید املشی بودند که بعد از انتشار در سایت ایسنا سانسور شدند! ایرادشان لابد در یکی سگ خانم است در دیگری چسبیدن بیش از اندازه خانم به آقاست و در آن یکی روسری خانم. چندین ساعت پیش که در اینستاگرام ایسنا عکس اول (همان که سگ در میان موتور سوار و خانم نشسته) را دیدم کمی جا خوردم از انتخابشان! اما الان دیدم عکس را عوض کرده و عکس آخوند را جایگزین آن کرده اند!
عکسهایی که امروز مورد توجه قرار گرفتند کار یک روز و دو روز نمی تواند باشد و عکاس باید بعد از چندین مرتبه عکاسی کردن دست به انتخاب آنها بزند. این‌گونه صدمه زدن به شاکله کارهای یک عکاس چه معنی دارد!؟»


گزارش یک جنایت هولناک/ قتل حمید حاجی زاده(شاعر و دبیر ادبیات) و پسر 9 ساله اش

«... پزشکی قانونی تعداد ضربه‌های دشنه فرو رفته در سینه برادر را ۲۷ از زیر گلو تا زیر ناف و ضربهٔ وارده به سینه کارون( پسر 9 ساله اش) را بالغ بر ده ضربه دانسته بود... آ ثار ضربه سخت و مشت در سر و صورت، پارگی قلب و ریه و دستگاه گوارش، بریده شدن انگشتان دست راست حمید تا روی پوست، بنا به نظرپزشک قانونی با هر ضربه کارد حمید تیغه چاقو را می‌گرفته و قاتل می‌کشیده و برای باری دیگر فرو می‌کرده‌است که منجر به این گردیده که کف دست بشود پر از شیارهای عمیق شقاوت ! ...»
حمید پورحاجی‌زاده شاعر و دبیر ادبیات متخلص به «سحر»، در سال 1329‌ در روستای بزنجان از توابع شهرستان بافت به‌دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را در زادگاه و سه سال اول دبیرستان را در شهرستان بافت و سپس دبیرستان نمونه شهاب کرمان و سال آخر را در دبیرستان ملی هشترودی شیراز به پایان برد و بعد از آن فوق دیپلم ادبیات خود را از دانش‌سرای راهنمایی کرمان دریافت کرد. فعالیت ادبی وی از همان دوران ابتدایی شکوفا شده بود و به سرودن شعر می‌پرداخت و اکثر اوقات رتبه ممتاز مسابقات ادبی را از آن خود می‌کرد. همچنین او در شیراز با کوشش خود انجمن ادبی کاخ جوانان شیراز را سر و سامان داد. او سپس لیسانس ادبیات فارسیخود را از شهید با هنر کرمان دریافت و به تدریس در آموزش و پرورش کرمان مشغول شد. وی طی این سالها کارهای ادبی و تحقیقی خود را نیز ادامه داد.
سال ۱۳۶۰ با روح انگیز سلطانی‌نژاد ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه پسر به نام‌های اروند، ارس و کارون است. سرانجام حمید پور حاجی زاده در نیمه شب ۳۱ شهریور ۱۳۷۷ همراه با کودک ۹ ساله‌اش کارون، در پروژه‌ی «قتل‌های زنجیره‌ای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی» به گونه‌ای دلخراش به قتل رسیدند.
................
ویژه ی شهروندیار http://shahrvand-yar.com/media/6992
در لینک بالا می توانید گزارش را همراه با عکسهای تکان دهنده ببینید.
...............
بر پیکر من نقش شود نقشه ایران / پر خون چو نمایند به خنجر بدنم را
روایت اروند از سینه و صورت پاره پاره‌ی کارون و پدرش:
«شب سی ام شهریور ۷۷ من و برادرم ارس حدود ساعت دو و نیم از مراسم عروسی به خانه برگشتیم. متعجب بودیم که چرا پدر و مادر و کارون، برادر کوچک‌ترمان نیامده‌اند. چراغ خاموش خانه برایمان بی معنی بود. مگر می‌شد حمید پور حاجی زاده باشی و تا اروند و اَرَس‌ات نیامده اند بخوابی؟
در را که باز کردم و وارد شدیم، برای اولین بار بود که فهمیدم خون و چاقو و خنجر چه معنایی می‌دهند. اما مگر می‌شد بابا را با آن سینه پاره پاره شده دید؟ پای برهنه و با آجری در دست تمام همسایه ها را بیدار کردم.
پلیس و سرباز و خون و چاقو و گریه های رییس آگاهی که مادرم گمان برده بود قاتل است و مدام می‌پرسید چرا شوهر و بچه ام را کشتید؟
پزشک قانونی که آمد پرسیدم بابام زنده است؟ وقتی گفت نه دو نفرشان مرده اند خشکم زد. دو نفرشان؟
گفت برو ببین. دو سه ساعت صدای مادرم را نشنیده بودم که فریاد می کشید کارون.
وقتی از پشت پنجره چشمان باز و سینه و صورت پاره کارون و دیدم فریادم به آسمان بلند شد و فهمیدم که خدا هم روزی می‌میرد. بعد از پانزده سال هنوز دلم به حال آن شب برادرم ارس میسوزد. شوکه شده بود. رد خون را گرفته بود و دور خانه می چرخید. حمید که پدرت باشد میفهمی ابد هم برای یتیم شدنت زود است.»
گزارش یک قتل، «کارون در من است امشب»

گزارش مفصل قتل با عنوان «گزارش یک قتل، کارون در من است امشب» که بخش‌هایی از آن در برخی نشریات داخل کشور مانند نشریه‌ی پیام هاجر شماره ۳۰۲، ۵ بهمن ۱۳۷۸ توسط محمد حاجی زاده، برادر حمید چاپ شد. در این گزارش آمده‌است: «…!… پزشک قانونی تعداد ضربه‌های دشنه فرو رفته در سینه برادر را ۲۷ از زیر گلو تا زیر ناف و ضربهٔ وارده به سینه کارون را بالغ بر ده ضربه دانسته بود... آ ثار ضربه سخت و مشت در سر و صورت، پارگی قلب و ریه و دستگاه گوارش، بریده شدن انگشتان دست راست حمید تا روی پوست، بنا به نظرپزشک قانونی با هر ضربه کارد حمید تیغه چاقو را می‌گرفته و قاتل می‌کشیده و برای باری دیگر فرو می‌کرده‌است که منجر به این گردیده که کف دست بشود پر از شیارهای عمیق شقاوت...»
دردناک‌تر آنکه در بخش دیگری از گزارش آمده است:
کسانی که در غسال‌خانه حضور داشته‌اند و یا جسد کارون را دیده‌اند از جای آثار نیش چاقو بر روی گوش، صورت و پشت کارون گفته‌اند که باید این آثار قبل از پاره پاره کردن سینه، قلب و شکم کارون روی داده باشد. بعضی نیز که به دقت به صورت کارون نگاه کرده‌اند به قول روستایی‌های ما حالت «گرگ پدمک» را در چهره کارون دیده‌اند. » اصطلاح «گرگ پدمک» در خصوص روبرو شدن گوسفند با گرگ به کار می‌رود که گوسفند با چشمان بیرون زده، خشک اش میزند.
حمید پورحاجی پور که گویی مرگ و نحوه به قتل رسیدن خود را پیش بینی کرده بود در غزل «غفلت گوهر شکنان» چنین میگوید:
آخر ای خنجر مردم کش بیگانه پرست/ خوش نشستی به تنم در شب خنجرشکنان
پاس ما مردم آزاده بدارید که ما/ تاج برداشته ایم از سر افسر شکنان
فرخنده حاجی زاده در مصاحبه با روز‌آنلاین از پیگیری قتل برادرش می‌گوید:
به ما گفتند «یک اشتباه ساده بود» !
از همان ابتدا مشخص بود که قتل عادی نیست هرچند می گفتند قتل شخصی بوده اما خود ما هم که زیاد هنوز نمیدانستیم مساله چیست دنبال انگیزه و قاتل می گشتیم یادم است پیش رئیس آگاهی کرمان می نشستم و مدام انگیزه ردیف میکردم و می بافتم که مثلا شاید زمانی دختری را دوست داشته و اکنون شوهر آن دختر فهمیده و... عمق فاجعه اینقدر بود که ما هم حالت عادی نداشتیم. اما رئیس اداره آگاهی کرمان می گفت این قتل عادی نیست. بازپرس پرونده می گفت این قتل انگیزه ای به بزرگی چنار میخواهد و دنبال این جور چیزها نگرد باید کسی یا داروی روانگردان مصرف کرده باشد یا انگیزه ای فراتر از این ها داشته باشد و... تمام این سالها پی گیریهای ما ادامه داشت همه جا رفتیم هر کاری‌ می‌توانستیم کردیم از طرفی هم از سوی وزارت اطلاعات تحت فشار بودیم و احضار و بازجویی و... در نهایت هم که گفتند یک اشتباه ساده بوده.
فرخنده حاجی‌زاده در پاسخ به سوال خبرنگار روز‌آنلاین مبنی بر اینکه آیا از وزارت اطلاعات که در آن زمان مسئولیت 4 قتل دیگر را پذیرفته بود پیگیری نکردید؟ اضافه می‌کند:
به ما که ابتدا هیچ پاسخی نمی‌دادند اما بعد گفتند بروید از وزارت اطلاعات شکایت کنید. یعنی ماموران وزارت اطلاعات که ما را احضار وبازجویی می‌کردند به ما می گفتند بروید از وزارت‌خانه ما شکایت کنید یا می‌گفتند اگر راست می گویید بیایید جلوی وزارت اطلاعات اعتصاب کنید و چرا نمی‌کنید و... خیلی بی رحمانه بود بازی ای که با ما شروع کردند. در نهایت برادرم گفت باشد اصلا قتل معمولی بوده، بیاورید دست قاتل را بگذارید توی دست ما و قول میدهیم یک سیلی هم نگذاریم او بخورد. اما جوابی ندادند رئیس اداره آگاهی کرمان، بازپرس پرونده و حتی پزشکی قانونی که می گفتند ظرف سه روز قاتل را پیدا میکنیم دیگر حاضر به دیدار ما نمی شدند و در نهایت گفتند به بن بست خورده ایم و قضیه فراتر از این حرفاست و.... خیلی اذیت کردند تاسال 78 که بر اثر پی گیری های ما و رفت و آمدهای ما و... بالاخره به ما گفتند که این مساله یک اشتباه ساده بوده.



«به یاد دارم که در سال ۱۳۵۶، آن زمان که خمینی داشت پرآوازه می‌شد، کتاب "حکومت اسلامی" او را خواندم. آن را جفنگ یافتم و به آن خندیدم. لابد آن را به عنوان کتابی در باره‌ی تئوری سیاسی خوانده بودم و چون کتاب‌هایی جدی در این باب را می‌شناختم آن را شوخی تصور کردم. بعداً در آلمان دریافتم که اکثریت مطلق آلمانی‌ها "نبرد من" را پیش از قدرت‌گیریِ هیتلر نخوانده بودند (پس از ۱۹۳۳ هم نخواندند) و اکثر کسانی هم که آن را خواندند، جدی‌اش نگرفته بودند. این را نیز به یاد دارم که در سال پس از انقلاب، یکی از تفریح‌های دوستان من در یک خوابگاه دانشجویی این بود که کتاب‌های کسانی چون مجلسی یا نوشته‌های سیاسی گروه‌هایی چون فداییان اسلام را بخوانند و از خنده روده‌بر شوند. کسی که متخصصِ کشفِ نوشته‌های تازه بود و مجلس را می‌چرخاند، در سال ۱۳۶۰ اعدام شد. او را همچنان شوخ و خندان تصور می‌کنم، اما این را نیز تصور می‌کنم که لابد در زندان به جدیت آن باورهای جفنگ پی برده است.»
محمد رضا نیکفر به نقل از علیرضا کیانی


حشمت الله طبرزدی، روزنامه نگار و فعال سیاسی
مقاومت فاطمه دخترم در بر ابر گشت ارشاد.
روز گذشته دخترم فاطمه(تیما) طبرزدی در مسیر کلاس دانشگاهی از میدان تجریش رد می شود که گشت زور که ارشاد نامیده می شود، جلوی او را می گیرد و تلاش می کنند،به زور او را سوار بر ون های توحش نمایند. او مقاومت کرده و مردم دور انها جمع می شوند و فاطمه را تشویق می کنند.گروه کماندویی وحشت افرینان نیز حلقه می زنند تا او را سوار کنند. فاطمه مقاومت می کند و به انها می گوید که جرائت بردن او را ندارند و در ضمن جدال ، خود را نیز معرفی می کند.در نهایت ،زورگویان اسلامی، از بردن او منصرف می شوند اما شب که به خانه برگشت، دستش درد می کرد. می گفت یکی از کماندو های انها دستش را زیاد فشار داده است.در دو ماه اخیر این دومین دختر من است که مقاومت می کند، اگر چه پیشتر، چند بار انها را به توحشگاههای خود برده اند.گویا گشت ارشاد اخیرا فعال تر شده است اما به موازات، مقاومت مدنی زنان و دختران نیز بالا می رود.



مدیرکل آموزش و پرورش سیستان و بلوچستان می‌گوید که در این استان یکصد هزار کودک از تحصیل بازمانده‌اند در استانی که به گفته ی یکی از راه یافتگان به مجلس از این استان، بیش از هفتاد درصد مردم آن در فقر به سر می برند. سیستان وبلوچستان آخرین استان ایران از نظر توسعه یافتگی است.
به گفته نخعی مدیر آموزش و پرورش استان٬ ۳۰ درصد از این ۱۰۰ هزار کودک، در شهرستان سرباز زندگی می‌کنند.
شهرستان سرباز در استان سیستان و بلوچستان یکی از مناطق سنی‌نشین ایران بوده و دارای ۸۰۰ روستا است. جمعیت این شهرستان در آخرین سرشاری رسمی در ایران ۱۶۳ هزار نفر برآورد شده بود، که ۵۷ هزار تن از آنها بی‌سواد اعلام شده بودند.
آخرین سرشماری سراسری ایران، کمتر از ۱۰ سال پیش، در سال ۱۳۸۵ صورت رفته لست.
در عین حال بر اساس اطلاعات به دست آمده در همین سرشماری، از جمعیت دو میلیون و ۳۵۰ هزار نفری استان سیستان و بلوچستان، بیش از ۶۴۰ هزار تن بی‌سواد هستند.
در این زمینه هم مدیرکل آموزش و پرورش استان سیستان و بلوچستان، گفته است که این استان «دارای بیشترین بی‌سواد و بازمانده از تحصیل در کشور است».
مرداد ماه سال جاری نیز علی اوسط هاشمی٬ استاندار سیستان و بلوچستان به خبرگزاری مهر گفته بود تنها در مقطع ابتدایی٬ ۳۳ هزار کودک بازمانده از تحصیل در این استان وجود دارد.
وی از بی‌سوادی ۵۰۰ هزار نفر در این استان خبر داده که ۲۵۰ هزار نفر از آنها زیر ۵۰ سال سن دارند.
هاشمی دو مشکل اصلی در زمینه آموزش در این استان را «کمبود فضاهای آموزشی و پرورشی» و «نيروی انسانی» اعلام کرده بود.

استاندار سیستان و بلوچستان افزوده بود شش هزار و ۶۰۰ نفر از فرهنگیان در سیستان و بلوچستان متقاضی انتقال از این استان به دیگر نقاط کشور هستند و «۸۰ درصد آنان از مناطقی درخواست داده‌اند که به شدت در آنجا مشکل نیرو داریم».
استفاده از نیروی انسانی غیربومی نیز یکی از عوامل فشار بر آموزش و پرورش سیستان و بلوچستان اعلام شده است.
استاندار سیستان و بلوچستان گفته جذب و تربیت نیروی بومی می‌تواند فشار نقل و انتقال در آينده را كاهش داده و ماندگاری نيروی انسانی در منطقه را افزايش دهد.
استان سیستان و بلوچستان یکی از محروم‌ترین مناطق ایران است که علاوه بر مشکلات اقتصادی٬ از خشکسالی و ناامنی نیز رنج می‌برد.

حمیدرضا پشنگ در مجلس شورای اسلامی تیر ماه سال جاری گفته بود تنها نیمی از دانش‌آموزان این استان دیپلم می‌گیرند.

پشنگ به خبرگزاری رسمی مجلس گفته بود «تنها ۵۰ درصد ورودی‌های مدارس موفق به اخذ مدرک دیپلم می‌شوند، همچنین یک سوم کلاس‌های درس غیراستاندارد است به شکلی که همچنان دیوارها و کف کلاس‌ها خاکی است».

به گفته وی ۷۰ درصد اهالی استان زیر خط فقر زندگی می‌کنند و سیستان و بلوچستان آخرین استان ایران از نظر توسعه یافتگی است.
منبع: رادیو فردا

بر صورتى كه شما سيلى زديد،ما بوسه مى زنيم
يقين دارم عشق و همدلىِ ما ريشه‌ی نفرت و كينه‌تان را مى‌خشكاند،يقين دارم بهارى مى‌رسد كه چهره رنجورِ اين خاك و دل‌هاى شكسته‌ى مادران و پدرانش التيام خواهد‌يافت.
شتاب كن بهارِ من....
پدرم حدود يك ساعت پيش آزاد شدند.
از جانب خانواده‌ام از تمام برادرانِ بزرگوارم كه در حمايت از بازداشت‌شدگان هفته‌ى اخير دست به اعتصاب غذا زده‌اند،بى‌نهايت سپاسگذارم و خواهشمندم به اعتصاب غذاى خود پايان دهند تا تحمل روزهاى سختِ زندان را طاقت فرساتر نكنند.
از دوستانى كه در اين روزها در كنارمون بودند و با پيام‌هاى محبت آميزشان همواره در اين راه سبب دلگرمي‌مان شدند ممنونم.
به اميد آزادى تمامى محبوسين و محصورين بى گناه
منبع: صفحه فیسبوک بهناز زینالی
این نوشته‌ای است که بهناز زینالی، خواهر سعید زینالی دیشب در نخستین دقایق پس از آزادی پدرش در فیسبوکش نوشت.
هاشم زینالی ده روز پیش در روز 30 آبان در یورش خشن ماموران به تجمع‌کنندگان «شنبه‌های اعتراضی زندان اوین» بازداشت شده بود.
......................
سعید زینالی جوانی ست که در 23 تیرماه 1378 و برای مدت ده دقیقه و در جلوی چشمان مادر و خواهرش در منزلشان بازداشت شد و پس از گذشت 17 سال از آن تاریخ، با وجود پیگیری‌های مکرر خانواده‌اش،تاکنون از طرف هیچ نهادی، هیچ خبری از او، به این خانواده داده نشده‌است.