۱۳۹۴ آذر ۱۰, سه‌شنبه




مهدی فر در این نامه ضمن ابراز همدردی با خانواده ی رکن آبادی می نویسد: پدری را می شناختم که گاهی نیمه شبها ناهوا بیدار می شد، می گفت علی ِمن، پشت در خانه است بروم در را باز کنم. می رفت در خانه را باز می کرد. در را باز می گذاشت و می رفت تا سر خیابان یک چرخی دور و اطراف می زد و بدون علی برمی گشت و من از دل او هر چه بگویم بیخود گفته ام چون این سحرگاه که من این نامه را برایتان می نویسم، جوان رعنای من کمی آن سوتر در خواب ناز است و من می روم او را نوازش می کنم و صورتش را می بوسم، پس کجا از حال پیرمردی خبر دارم که دست آخر مشتی استخوان برایش آوردند تا آن را ببوید و آرام بگیرد و همان پیرمرد در کنار همان استخوان ها به آرامش ابدی فرو رفت.
ولی من در همین نزدیکی ها پیرمرد و پیرزنی را می شناسم که آنها همدرد شمایند. آنها پدر و مادر سعید زینالی هستند که هفده سال است از جگرگوشه خود بی خبرند.
سعید جوان دانشجویی بود که در جریان اعتراضات دانشجویی سال ۷۸ نیروهای امنیتی سپاه پاسداران یا وزارت اطلاعات یا یک ارگان امنیتی دیگر به منزل آنها یورش بردند و فرزند جوان آنها را بردند برای یک سؤال و جواب ده دقیقه ای و تاکنون باز نیاورده اند.
اما فرق است میان شما و خانواده زینالی.
برای گمشده ی شما صدا و سیما هر از چند گاهی، اخباری منتشر می کند و مسؤولین شما را گرامی می دارند و از شما تجلیل می کنند و به شما دلگرمی و امید می دهند که تمام امکانات دولت و ملت را به خدمت خواهند گرفت برای یافتن رکن آبادی.
اما من اطلاع دارم که مادر و خواهر سعید را به جرم گفتن اینکه «سعید ما کجاست» مدت ها در سلول های انفرادی زندانی کرده اند و همین چند روز پیش پدر سعید را که پیرمرد بیماری است، در برابر زندان اوین در حالی که عکس جوان رعنایش را بالای سر گرفته بود، به ضرب خشونت دستگیر کرده اند و به سیاه چال انداخته اند.
ما باید بگردیم هم رکن آبادی را پیدا کنیم هم سعید زینالی را و هم شرافت گمشده خود را.
اردتمند شما محمد مهدوی فر
تخریب چی و غواص دفاع مقدس

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر