۱۳۹۵ خرداد ۱۸, سه‌شنبه



این پیغام را از یک خواننده‌ی صفحه دریافت کرده‌ایم که دردهه 60 زندانی سیاسی بوده است.
کامران گرامی‌نژاد، برای ما چنین نوشته است:
«چه کسی می گوید با یک گل بهار نمی شود؟
سال 62 آسمان من چهار گوش بود. دیوارهای حیاط سنگ‌های آتش‌فشانی سبز بود، کف حیاط هم سیمانی، بدون هیچ باغچه‌ای.
بهار همان سال از درز دیوار حیاط یک برگ سبز کوچو لو مرا غرق شادی کرد.
با خود نجوا کردم «چه کسی می‌گوید با یک گل بهار نمی شود؟» آن‌جا من بهار را با یک برگ حس کردم.
از همان آسمان چهارگوش و حیاط سبز محصور، فقط یک ربع در روز استفاده می کردم. قدم می‌زدم و فکر می‌کردم، آن‌سوی دیوار را تصور می کردم که الان شهر من چه حال و هوائی دارد.
آن‌روزها من در اوین در دام بودم و سه بهار از عمرم، آسمان چهارگوش بی افق و سیم خاردار تنها مونس من بود. اتاقم یک متر در دو متر فضا داشت که البته در همین اتاق توالت هم داشتم! دو تا پتو یک لیوان پلاستیکی و یک مسواک همه دارائی من بود.

به نظر می‌رسد که می‌خواهند زندان اوین را موزه کنند! گویی که فضای اوین مقصر بوده! ما می‌دانیم که خودِ اوین، نمی‌تواند خطرناک باشد. آدم‌هایی که از اوین، یک زندان ساخته‌اند تلاش می‌کنند که ما باور کنیم که جنایت‌های دهه 60 تکرار نمی‌شود! زندانبان‌ها، قاضی‌ها و بازجوها از دید من چندان تغییر نکرده‌اند. دادگاه‌های چند دقیقه‌ای، هنوز برای افراد گمنام همان حکم‌ها را صادر می‌کنند.
امروز دردهای کهنه‌ای هنوز پس از چند دهه در روح و جسمم هست، که با دیدن آدم‌های محصور پشت دیوارهای اوین دوباره خود را نشان می‌دهد. جغرافیای اوین، قرار است به جای جدیدی منتقل شود. ولی آن‌ها یک چیز را نمی‌دانند:
زندانی سیاسی، بهاری در زندان دیده که برایش ماندگار شده است. من می‌دانم که با یک گل بهار می‌شود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر