خاطرات دوران قتل عام - قسمت یازدهم - رضا شمیرانی
پروسه اجرایی اعدام ها در زندان اوین
آرام و قرار نداشتم، برای زنده ماندن به جلاد روی نیاورده بودم اما نمیدانستم بهای زنده ماندن بدون بچه ها اینقدر سنگین و گران باشد. خودم را متعلق به آنان میدانستم اما حالا از آنها خیلی دور افتاده بودم. در سفر آخر با آنها نبودم. احساس گناه میکردم. هر گاه خودم را تنها می یافتم باران گریه امانم نمیداد. نمیتوانستم برای زنده ماندنم دلیل قانع کننده ای بیایم و خودم را گناه کار میدانستم. به هر جا سر میکشیدم خاطرات آنها برایم زنده میشد. به لحظاتی که بروی چارپایه میرفتند و چارپایه از زیر پایشان کشیده میشد فکر میکردم
پروسه اجرایی اعدام ها در زندان اوین
آرام و قرار نداشتم، برای زنده ماندن به جلاد روی نیاورده بودم اما نمیدانستم بهای زنده ماندن بدون بچه ها اینقدر سنگین و گران باشد. خودم را متعلق به آنان میدانستم اما حالا از آنها خیلی دور افتاده بودم. در سفر آخر با آنها نبودم. احساس گناه میکردم. هر گاه خودم را تنها می یافتم باران گریه امانم نمیداد. نمیتوانستم برای زنده ماندنم دلیل قانع کننده ای بیایم و خودم را گناه کار میدانستم. به هر جا سر میکشیدم خاطرات آنها برایم زنده میشد. به لحظاتی که بروی چارپایه میرفتند و چارپایه از زیر پایشان کشیده میشد فکر میکردم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر