مهری القاسپور، زندانی سیاسی دهه شصت، چند روز پس از زایمان سزارین به همراه نوزادش بازداشت میشود و در روزهای اول در کمیته صحرای اهواز از دیدن نوزادش محروم بوده است. او میگوید: « بازجو آمد گفت: میدانی، ما اصلاً بچهات را میدهیم به یک خانوادهی حزباللهی که یک دختر خیلی خوب حزباللهی [ازش در بیارند]. این بیشتر من را کشت؛ یعنی بیشتر از کابلها. حساب کن تو یک آدمی هستی که به شدت شکنجه شدی، [به خاطر سزارین] خونریزی داری، یک ساعتی هم بهت سرم وصل بوده و اصلاً گیج و منگی و هزار و یک چیز توی سر آدم هست، چی را باید بگوید، چی را نگوید، چه کار باید بکند، بعد هم یک بچهای داری و فکر اینکه این بچه چه خواهد شد. نکند نیاورندش؟! نکند بهش شیر ندهند؟! نکند بدهندش به یک خانواده حزباللهی؟! یعنی همه اینها توی سر من میدوید. توی آن چهار روزی که من توی کمیتهی صحرا و کمیتهی عملیات بودم، بچه را ندیدم. مرتب هم میگفتم: بچهام بچه شیر خورده؟ میگفت: خیالت راحت باشد بچه الان پیش یک خانواده حزباللهی است، آنها حتماً بهش شیر دادهاند. اندوه این من را کشت. هنوز هم این موضوع اذیتم میکند. بعضی اوقات فکر میکنم: راستی اگر این اتفاق میافتاد چی؟ بچگیهای دخترم همیشه من را اذیت میکند.»
بخشی از گزارش جنایت بیعقوبت،شکنجه و خشونت جنسی علیه زندانیان سیاسی زن در جمهوری اسلامی – گزارش اول-انتشارات عدالت برای ایران-دسامبر٢٠١١

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر