۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه




آرایش غلیظ
دو ساعت دیگر می‌خواهد برود بیرون، از الان جلوی آینه ایستاده و با جدیت مشغول کار است! مدت‌هاست میشناسم‌اش اما هنوز هم که آرایش می‌کند نمی توانم از زیر لایه‌ی غلیظ کرم و پودر و به قول قدیمی‌ها آرایش هفت‌قلم -و امروزی‌تر هفتادوهفت قلم‌اش- صورت آرام و مهربانش را تشخیص دهم. راستش اوایل از این ماسک اغراق شده‌ی روی صورت‌اش وحشت داشتم، مژه‌های مصنوعی، رژ لبی که از لب هم فراتر رفته و اطرافش را هم دربرگرفته، لنزهای رنگی، خط چشم و سایه های پر رنگ و ....... جای شکرش باقی‌ست که هنوز وقتی صورتش را می‌شوید، غیر از دماغ عروسکی‌اش برای من حالت مانوس و آشنایی پیدا می‌کند. خدا پدر مخترع شیر پاک‌کن را بیامرزد...
شاید من خیلی امل و شهرستانی یا به قول دوستم دهاتی باشم اما واقعا نمی‌توانم درک کنم که چرا باید چنین ماسک عجیب غریبی و آزار دهنده‌ای روی صورتت بزنی و بروی بیرون... هر از گاهی به‌اش کنایه می‌زنم... کارم شاید خوب نیست اما واقعا این کارهایش حرصم را درمی‌آورد. از روزی که به اجبار برای نوشتن پایان‌نامه به تهران آمدم با او هم‌خانه شدم.
کارش جلوی آینه که تمام می‌شود، می‌آید نزدیکم روی زمین می‌نشیند که لاک بزند، نگاهش میکنم با سوال عمیقی که همیشه با شوخی گفته‌ام، چرا آن‌قدر آرایش میکنی...؟ انگار به انبار کاهش کبریت انداخته باشم، شعله می‌کشد :
- عزیزم برای این‌که اگر این کارو نکنم عقب می‌مونم ، کارمو از دست می‌دم، شوهر گیرم نمیاد.... اینا حرفه که سادگی زیباتره و ... مردها عقلشون تو چششونه خانوم، حالا چه دلت بخواد، چه دلت نخواد، دنیا هم دست همین مردهاست ... با این کاری که من دارم و این حقوق به یکی از آرزوهام هم نمی‌تونم برسم... این‌جوری اما شاید یه مرد پولدار تور کنم که بشه غول چراغ جادوم آرزوهامو برآورده کنه...
نگاهش می‌کنم... من فوق لیسانسم را بعد از دفاع می‌گیرم ... بارها دنبال کار گشتم، کار گیر نیاوردم ... اما او با آرایش غلیظش کار پیدا کرده... انگار پر بیراه هم نمی‌گوید ...به فکر خودت باش! او خیلی هم هدفمند کار کرده ... تویی که الکی حرص خورده‌ای...

داستانی از «مژده جابری» که مهربانانه، دغدغه‌ی اجتماعی خود را در قالب داستان کوتاه بیان کرد و برای ما فرستاد تا منتشرش کنیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر