دلنوشته یک دختر ایرانی که شاید برای خیلی ها آشناست
از بچگی عاشق اسکیت سواری بودم.
تا یادم تک تک عصرای تابستون توی محوطه ی روبه روی خونمون با دوستام ساعتها اسکیت سواری میکردیم.
سیزده سالم که بود مدیر شهرکمون به پدرم گفت دختر شما بزرگ شده. وقتی بازی میکنه اندامش مشخص میشه.
دیگه هم نذاشتن توی اون محوطه اسکیت بازی کنم
من هر روز عصر از پنجره پسر ها رو تماشا میکردم که بازی میکردن
توی همون لحظه ترس بزرگ شدن همه ی وجودم رو گرفت.
نخواستم لباسای کودکانمو عوض کنم..نخواستم عروسکامو کنار بذارم.. از بزرگ شدن ترسیده بودم
نخواستم مجبور باشم مثل مادرم و خاله هام و همه مجبور باشم روسری سرم کنم
اما توی یه سال یهو قد کشیدم..یهو هیکلم عوض شد... و من دیگه نتونستم وانمود کنم بچه ام
هنوز یادم اونروزی که پدرم اومد و برای من کادو یه روسری خریده بود.
من دیگه بزرگ شده بودم...من حالا خانم شده بودم
و خانم بودن چه وظیفه ی سنگینی
باید اونجوری که بقیه بخوان حرف بزنی..راه بری..اونجور که بقیه میخواهن لباس بپوشی...
همونروز موهامو کوتاه کردم و تا سالها موهام کوتاه کوتاه بود.
همیشه از خرید روسری بیزار بودم.. همیشه سرم که میکردم حس میکردم بهش وزنه ی ده کیلویی وزن..
حسابی اون وزنه های ده کیلویی سر به زیرمون کرد
بزرگتر که شدیم رفتیم جلوی اینه و دیدیم فقط صورتمون معلوم
تمام عقده هامونو با ارایش خالی کردیم توی صورتمون..
یادم میاد با مادرم گاهی توی جاده که بودیم هردمون روسری هامون رو در میوردیم و پنجره رو میدادیم پایین
یادم میاد بزرگتر که شده بودم شبهای تابستون تا صبج بیدار میموندم و چهار صبج اسکیت هام برمیداشتم با یه سویشرت پسرونه میرفتم بیرون اسکیت بازی..تنهای تنها
و صبح یواشکی صبر میکردم تا بابام بره سر کار و من برگردم خونه
من یه موجود خطرناک بودم..
باید شبونه یواشکی ورزش میکردم
من مجرم بودم
جرمم موهایم بود...جرمم بدنم بود.
جرمم دختر بودم بود
من تنها توی اون سویشرت گشاد و با اون موهای پسرونه احساس اعتماد به نفس میکردم
با ما چی کار کردن که باعث شد یه دختر 17 ساله بخواهد جنسیتشو تکذیب کنه؟...
خلاصه همون 17 سالم بود که اخرین بار ایران رو دیدم...
از ایران که میومدیم توی هواپیما خوابم رفت وقتی رسیدیم بیدار شدم و دیدم شال سیاه ساده ام روی صندلی افتاده.
بهش زل زدم... انقدر سنگین بود که نمیتونستم برش دارم.
بلاخره تمام شده بود....
هرچقدر با خودم کلنجار رفتم دیدم دستم نمیره حتی بخواهم از هواپیما برش دارم...
سالها مجبورم کردن سرش کنم...تا خود هواپیما مجبورم کردن سرم باشه...
و من همونجا توی هواپیما رهاش کردم....
ساعت اول بدون روسری توی خیابونا احساس میکردم برهنه ام..
ناخواسته اون شال هم انگار عادت شده بود....
حالا چهارسال میگذره و من از اون روز دیگه موهام رو هیچ وقت کوتاه نکردم
من حالا اینجام اما هر وقت از کنار پیس اسکیت رد میشم و دخترای جوونو میبینم دلم میگره و با خودم میگم
کی قرار جواب بده؟ جواب اون همه ذوق کودکی که پشت پنجره فقط بیرون رو تماشا کرد چون دختر بود
چند وقت پیش یکی از دوستای خارجیم پرسید خیلی سخت بخواهی حجاب داشته باشی؟
من فکر کردم با خودم
- اره..خیلی سخت...خیلی سخت تمام لباسهاتو دولت بخواهد انتخاب کنه..
خیلی سخت که توی گرما شال بندازی
خیلی سخت ندونی چه حسی توی دریا شنا کردن
که خیلی از ورزش هارو فقط بتونی توی فضای بسته انجام بدی و اگرم تو فضای باز بود با یه پوشش دست و پا گیر
ولی میدونی سختترین قسمت این کار چیه؟
وقتی به این فکر میکنی که تو همه ی اینکارا رو مجبوری انجام بدی فقط به صرف اینکه یک نفر دیگه اعتقادش اینه

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر