تحصیلکرده بودیم ولی صحبت از بلوغ و باردارى در خانوادهمان تابو بود.
چنین پیامی از شما خوانندگان دریافت کردیم:
«دوست داشتم اين اتفاق رو براتون شرح بدم.
در يك خانواده با موقعيت مناسب مالى بزرگ شدم، تك فرزند بودهام و با وجود دايى و خاله و غيره ولى سالها تك نوه بودم. از نسل پدر بزرگ و مادر بزرگ پدرى و مادريم همه در اون زمان تحصيلات ديپلم به بالا داشتند و نسلهاى بعد هم دانشگاهى شدند.
بيش از ١٠٠ سال تحصيلات، تابوى صحبت در رابطه با بلوغ و باردارى و آمادگى ذهنى كودك نشكست تا جاى كه
هيچكس به من درباره بلوغ و باردار شدن تا ١٣-١٤ سالگى حرفى نزدهبود.
من خودم تا سن ١٣-١٤ سالگى بر اساس فيلم دامبو# جامبو# فكر میكردم بچه رو لكلك مياره!
در يك جمع خانوادگى وقتى داييم ازم پرسيد: «پس تو فكر میکنى وقتی مامانها براى زايمان میرن بيمارستان، بچه ها چطور تو بيمارستان دنيا ميان؟»
فكر كردم گفتم: «خب شهرها بزرگ شده خيلىها خونهشون اجارهایه، عوض میكنن، بعد لكلكها خونهها رو چون گم میكنن بچهها رو میبرن بيمارستانها و بچههاى كه میافتن زمين، میگن افتاده، وگرنه تو روستاها بچهها تو خونه دنيا ميان....
بعد داييم پرسيد: «چرا مامانا ٩ ماه شكمشون بزرگ میشه، میگن توش بچه است؟»
خيلى كودكانه چون دربارهی اصطلاح «غمباد» شنيده بودم گفتم: اين غم باده، تا بچه دنيا بياد منتظرند!
اونقدر پاسخ يه دختر نوجوان عجيب بود كه داييم مادرم را مجبور به توضيح درباره بلوغ كرد و اينكه مراقب باشم مورد آزار جنسى قرار نگيرم، كه خدارو شكر در اون سن و ناآگاهى هيچوقت چيزى رخ نداد.
كل حرفم اين بود که تحصيلات عاليه حتى در خارج ايران و رفاه مالى هيچ كدوم تابوى فرهنگى رو نشكوند. اين ناآگاهى من مربوط به ١٧ سال پيش بود، نه قرنها قبل! هنوز والدين من جواناند ولى فقر فرهنگى يا به اصطلاح «شرم و حيا» هيچوقت نگذاشت من در این باره از خانه آموزش بگيرم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر