۱۳۹۵ مهر ۴, یکشنبه



دوم مهرماه ۱۳۹۳ "محسن امیراصلانی" دگراندیش دینی و نویسنده به اتهام ارتداد و بدعت و تفسیر متفاوت از قرآن «اعدام» شد.
"لیلا قدیمی" همراه و همکار او دلنوشته زیر را برای گرامیداشت محسن نگاشته است:

به جایی نبرد، خواهش پروانه شدن
تا که اسیر پيله است، این دل بیچارهء من

خسته ز نیرنگ و ریا، در طلب سادگیم
وای که افسانه شده، خواهش پروانگیم

فریاد پرواز زد و، از سفر آواز کرد
پروانه ای پيله زده، حرف خطر ساز کرد

بیست و چهار ماه پیش؛
دو سال که به عقب بازگردیم میرسیم به نطقه ای که پیله ات به حرکت افتاد و این یعنی آغاز حرف از خطر!
و آهسته آهسته بالهایت را گشودی!
و این نیز یعنی آغاز سفر...!
مردی که سالها از هر آنچه که درباره اش اندیشیده بود و مسیر تکامل را با آن پیموده بود، تاری به دور خویش تنید و پیله ای بست به وسعت اندیشه هایش و حضور عشق؛
و در این تنهایی و خلوت٬ خداوندگار تغییر و تکامل٬ پروردگار پروانه ها٬ اسرار را بر بالهای مرد پروانه ای به قلم عشق٬ نقش زد...
و این عظمت٬ دیگر در آن پیله گنجانده نمیشد؛

پس٬ پیله از هم درید تا در بین تمامی کسانیکه روحشان غرق در روزمرگی هایشان شده و سنتهایشان را می تراشند و در گوشه کنار زندگیشان به پرستش میگذارند و زیباترین داراییشان که عشق و ایمان است را به پای این خدایان سر به فلک کشیده قربانی می کنند، خویش را چون آیات الهی جاری کند.

آری! پیله را شکافت و معجزهء خلقت دوباره را٬ به شیوه ای جدید٬ به زبانی نو در هستی جاری کرد.

رد پای تمام سختی های پر از عشقی که هر کدام، آیه ای نازل شده بر لحظاتت بود٬ روی بالهای پروانه ایت مانده و قدرت در بالهای تو فریاد میزند و این فریاد به شمایل واژه ها و جمله ها، در سطرهایی می نشینند که گویی هزاران سال است که نگاشته شده اند و این مکتوب جهانی و ماندگار است...
حقیقت عشق نامیراست و حکایتش فراگیر!!!
به زودی قصهء هر شب بالین کودکان عقل و اندیشه می شوی و شبانه های معراج را برایشان مهیا می کنی.

مرد پیله دریدهء زمانهءخویش؛ سطرهای بجا مانده از تو٬ ما را به دوباره با تو بودن می رساند...
این سرشت ماست؛ میدانیم و میخواهیم!!
و باز هم روزها و هفته ها و ماهها راخواهیم شمرد٬ شاید با ندایی بلند و شاید هم٬ به شکل زمزمه ای در گوشه ای از ذهنمان در بین من و تویی که چنان بهم گره خورده که تشخیص مرزهایش برایمان دشوار که نه٬ ناممکن است!!!
به یاد پروانه مان، پروانه خواهیم شد!
خدایا به تقدیرت بسپار تا شاه پروانهء ما، در شب ناامیدی از تولد پروانگیمان٬ آشنای حقیقت جوی سالهای شمرده شده و عدد خورده مان باشد...
بیا که پیله بسته ایم به امید آمدنت،
و باز هم حدیثهای عاشقانه ات را برای گشودن این دیوار در افکار کم داریم...

پروانه ام خواهی ماند...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر